X
تبلیغات
تنهایی شب - ♫♫ داستان های غمگین ♫♫

تنهایی شب

دلــگیر ، زیــر چشــم خدا ، روی ابــرغــم بی هیــچ ارتبــاط به بــاران نشسته ام

★ گذشت عشق ★

روزی پسری ، دختری را دید که خیلی ساکت هست گفت :چراساکت

هستین باچشمانی پر از اشک دخترک  جواب داد: من عاشق پسری

هستم واون پسرنمیدونه من عاشقش هستم ،پسرک گفت :من هم

عاشق دختری هستم که خیلی همدیگر رودوست داریم و یک سالی

هست عاشق هم دیگه هستیم ،دخترک با چشمانی  پر از اشک به

پسرک گفت:خوش به حال تو.دخترک به پسرک گفت میتونیم باز

همدیگر روببینیم . پسرک جواب داد:بله با هم قرار گذاشتن

که چند روز دیگه همدیگر رو ببینن . پسرک رفت .دخترک تا

اون روز خیلی انتظارمیکشید.واون روز فرا رسیدو دخترک رفت

همون جاولی پسرک نیومد چون برای پسرک مهمون اومد نتونست

بره .دخترک ناراحت رفت خونه .و چند روز بعد پسرک و  

دخترک همدیگررو دیدن دخترک با چشمانی پر ازاشک اومد پیش

پسر و به پسر گفت چرا اون روز نیومدی، پسر جواب داد مهمون

اومد نتونستم بیام شرمنده....دخترک گفت :میخوام یه چیزی


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم فروردین 1390ساعت 13:22  توسط دکتر مهدی عشقی  | 

★ یک داستان تکان دهنده ★

 

مردی مشغول تمیز کردن ماشین نوی خودش بود.ناگهان پسر ۴ ساله اش سنگی


برداشت وبا آن چند خط روی بدنه ماشین کشید.مرد با عصبانیت دست پسرش را


گرفت و چندین بار به آن ضربه زد. او بدون اینکه متوجه باشد، با آچار


فرانسه ای  که دردستش داشت، این کار را می کرد!در بیمارستان، پسرک به


دلیل شکستگی های متعدد، انگشتانش را ازدست داد

 

وقتی  پسرک پدرش را دید، با نگاهی دردناک پرسید: بابا!! کی انگشتانم


دوباره رشد میکنند؟


مرد بسیار غمگین شد و هیچ سخنی برزبان نیاورد.. او به سمت ماشینش برگشت و


از روی عصبانیت چندین بار با لگد به آن ضربه زد. در حالی که ازکرده


خودبسیار ناراحت و پشیمانبود، جلوی ماشین نشست و به خطهایی که پسرش



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم تیر 1389ساعت 11:10  توسط دکتر مهدی عشقی  |